سلام

وبلاگ جدیدم http://hoorahatami.persianblog.ir/

صدای قیچی

 

یک پرنده پشت پنجره ی آشپزخانه نشسته .. نوک میزند به برنج ها ..نوک می زند به سکوت

گربه ی سفید خپل هم زیر آفتاب ظهر با یک چشم بسته چرت می زند..

گربه ماده ی سیاه که حالا پنج تا بچه دارد پنجه هایش را باز می کند فریاد میکشد میوووو .. 

گربه ی سفید فرار می کند..

دوتا پسر بچه ی دبستانی توی خیابان دنبال هم می دوند..

قیچی را برمی دارم ..

 پارچه ای که دیشب خریدم برش می زنم .. صدای قیچی و برش پارچه را دوست دارم ..

صدایی که سالهاست نشنیده ام ..

صدایی که سالها و زمان ها و خانه ها را با هم قاطی می کند ..

صدا از توی اتاقِ خانه ی حجتی می آید .. صدای چرخ خیاطیِ پایه دار مارشال ..

پارچه قرمز رنگ با تور سفید .. دامن سه طبقه ی سارا .. حوض کوچکِ کنارِ حیاط .. حیاطِ کوچکِ بی درخت 

صدای پروین می آید  ..دارد شوهرش را نفرین می کند ..

صدای قُلی که حرف می زند ..

صدای پسرِ لطفی که از روی دیوار می پرد توی حیاط ..

صدا.. صدای مادربزرگ که با بخاری نفتی گوشه ی حیاط درددل می کند ..

صدای برفامی  .. صدای نیکنام .. صدای اسلامی 

صدای این آدم ها که حالا نیستند ..

صدای اذان گوی مسجد آقا ..

مادربزرگ می گوید : جمع کن این جارو را جمع کن .. شب نباید جارو توی اتاق باشد ..

مادربزرگ دنبال خانه اش می گردد .. مادربزرگ می گوید : اشرف خانم ! اشرف خانم !

مادر نگاهش می کند ..  

مادربزرگ می گوید :اشرف خانم چرا جواب نمیدی بی عاطفه؟ 

مادر نگاهش می کند : "خدا بیامرزه اشرف خانومو" .. 

مادر نگاهش می کند ..

..

صدای قیچی می آید .. صدای پارچه ی گل گلیِ نارنجی .. صدای برش الگو از توی مجله .. صدای متر می آید..

دکمه ها را میریزم روی فرش .. یک دکمه شکل مرغابی نارنجی قل می خورد می رود زیر دست پدر ..

پدر می گوید : کلکسیون دکمه هم داری ..

..

صدای پای سارا می آید .. سرش را از پشت دیوار می آورد .. من و مریم یواشگی بستنی می خوریم ..

بستنی چوبی کاکائوییِ م ه ر را می گیریم پشتمان .. سارا می گوید: داره آب میشه ریخته رو زمین ..

..

مادربزرگ می گوید : ما به این چیزا اعتقاد داریم دهن قیچی اگه باز باشه دعوا میشه..

مریم خانم می گوید: آره دهن قیچی روببند ..

..

صدای قیچی و برش پارچه را دوست دارم .. پارچه ها را جمع میکنم .. 

صدای دعوای گربه ها می پیچد توی سکوت اتاق ..

پرده را کنار می زنم .. گربه ها فریاد می زنند..

گربه ی سفید می خواهد توی آفتاب بخوابد گربه ی سیاه نمی گذارد ..

 گربه ی سیاه با چنگ و دندان از بچه هایش مراقبت می کند ..

نگاه میکنم قیچی روی پارچه ها دهانش باز مانده  ..

 

 

به سوی خداوند

می گوید : بیف ار چیکن ..

پیرزن هاج و واج نگاهش می کند .. 

می گویم : گوشت یا مرغ ؟ 

میگوید: گوشت هاش نپخته یه .. ای دیگه چی بو ..

....

باد ملایمی می وزد .. دست در دست دخترک پله ها را می رویم پایین ..

بوی خوبی می آید .. بوی این شهر می آید .. بوی مدینه می آید ..

همه مامورهای کنترل گذرنامه روسری  چهارخانه ی صورتی روی سرشان دارند ..

گذر نامه ی دخترک را مهر میزند .. دخترک می رود .. به مدینه می رود ..

گذرنامه ام را نگاه می کند .. آنطرف اتوبوس های کاروان منتظر ایستاده اند .. 

....

گلدسته های شیری رنگ پیدا می شوند .. گلدسته ها توی سیاهی شب می درخشند ..

قلبم تند تند میزند .. انگار می خواهد زودتر از من برود .. میخواهد رها شود .. دلم می خواهد پرواز کند ..

....

گذر نامه ها مان را تحویل آقای ف ر ت ا ج میدهیم .. 

هتل درست روبروی در 5 مسجد است ..

اتاقمان طبقه ی هفتم است اتاق 701 .. یک اتاق کوچک با پرده های ضخیم ..

پرده هارا کنار میزنم .. اتاق بزرگ می شود ..

بزرگ می شود ..تمام صحن مسجد النبی پشت پنجره است .. گنبد سبزش .. مناره های زیبایش

چترهایی که جمع شده اند ..

اتاق بزرگ می شود ..دلم توی صحن مسجد پرواز می کند ... اشک هام راه می افتند ..

همه ی وجودم می رود .. اتاق بزرگ می شود  ..

....

صدای اذان می آید .. اذان شب

صدای اذان می آید اذان صبح 

آدم ها با رنگ ها و شکل ها و زبان های مختلف توی صف نماز باهم می ایستند ..

نماز صبح مسجد پراز هوای خوب است .. پُر از شادی است ..پُر از خوشحالی است .. 

....

صبح میشود .. چترها باز می شوند .. 

ملخ ها تک و توک روی سنگ های مسجد پناه می گیرند ..

می روم .. می روم .. از بالای در ورودی عکس می گیرم .. ادخلو ها بسلام آمنین ..

زن با روبنده ی مشکی با دست هاش توی کیفم را نگاه میکند ..

چشم هاش از پشت روبنده به دوردست است  ..

نه دوربینم رامی بیند ..نه گوشی ..

دخترک کفش هایش را در می آورد ..

می گوید .. اووو مامان چند تاستون داره ؟

..

زیارتنامه میخوانیم .. نماز می خوانیم .. اشک می ریزیم .. می خندیم 

قرآن می خوانیم .. دعا می کنیم .. آب می نوشیم ..

گنجشک ها پر میکشند .. می آیند .. می خوانند .. روی فرش مسجد می نشینند .. می روند 

....

به بقیع راهمان نمی دهند ..

درها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارم .. کنار ایرانی های منتظر می نشینم ..

اشک می ریزد و با لهجه ی شیرینی می گوید : "ببین ببین چقدر باید منتظر بمانیم .. 

پس کی می آید ؟ کی .. کی پسرش می آید تا راه را برایمان باز کند .. تا جایش را نشانمان دهد .."

زن با روبنده نشسته روی صندلی می گوید: حانوم اینجا ..

در باز می شود  و فرش های سبز زیر پاهای مشتاقان گُم می شود ..

به روضه ی رضوان می روم ..

توی شلوغی و ازدحام آدم ها گُم میشوم ..

چشم ها دنبال گمشده می گردد ..

پرده های سفید همه ی راه ها را بسته است .. این جا باغ است ..

باغ بهشتی پیامبر ..

این جا نماز می خوانم .. 

 

دلم بین درها و دیواره گُم می شود ..

دلم دست هایش را می کشد به این دیوار های پارچه ای سفید ..

 برمی گردم .. از درها می گذرم ..

دلم هزار تکه می شود .. پشت هر در تکه ای از دلم جا می ماند  .. 

..

..

زیارت وداع را نیمه کاره رها میکنم .. سلام میکنم به گنبد سبزش .. سلام می کنم به صحن زیبایش ..

پسرک جلوی در ورودی مسجد چوب مسواک می فروشد .. 

یکی برمی دارم .. بوی خیلی بدی دارد ..

خرما فروش کنار هتل به زور یک خرما به من و دخترک میدهد که امتحان کنیم ..

اتوبوس 44 حرکت می کند و راه می افتد به سوی میقات ..

..

مسجد شجره محل میقات است ..

محل لبیک ..

محل پذیرفتن دعوت ..

مسجد شجره محل تسلیم است  ..

محل احرام .. لباس های سفید و آدم های خالی ..

صورت های بی آرایش و دل های بی آلایش..

باد می آید .. کاروان لبیک گویان سوار اتوبوس می شوند ..

..

ساعت یک نیمه شب در هتل دار بنیان مکه هستیم . . 

یک گروه آدم محرم .. یک گروه آدم که می خواهد برود میهمانی خدا..

اتوبوس راه می افتد .. بعضی ها سر پا هستند ..

همه می خواهند جاشان را بدهند به آن ها .. همه به هم کمک می کنند .. 

یک نفر می گوید : من خیلی می ترسم .. یک نفر زیر لب ذکر می گوید ..

دخترک مقنعه سپیدش را درست می کند ..

..

روحانی کاروان می گوید : سرمان پایین باشد برای شرمندگی از گناهان ..

سرمان را بالا می آوریم چون به بخشش خداوند امید داریم ..

سجده می کنیم برای سپاس گزاری از خداوندی که ما را به حرمش فرا خوانده است ..

سجده می کنم برای آنکه هیچ کار دیگری نمی توانم بکنم ..

برای آنکه خدا را می خواهم .. 

آدم ها با لباس احرام .. با پاهای برهنه .. خالیِ خالی را ه می اُفتند ..

دست  دخترک توی دستم است ..

....

همه می رویم زیر مهتابی سبز .. روحانی نیت را میگوید تکرار می کنیم ..

طواف اولین مرحله ی اعمال است .. دور اول که تمام می شود دست ها بالا می رود الله اکبر 

دور دوم هم تمام می شود .. صدای " ربنا آتنا " می آید .. دعای دور سوم را شروع میکنیم : " ربنا .."

دور چهارم انگار پاها خودشان می روند .. دست ها به سوی خانه ی خدا کشیده می شود ..

دور پنجم نمی دانم این صدای آدم هاست یا خودم می خوانم :" سبحان الله والحمد ولله و لااله الاالله الله اکبر "

می خوانم می خوانم .. نمی دانم می روم یا جمعیت مرا می برد .. دور ششم تمام می شود ..

دخترک دستش را بالا می برد:" الله اکبر " دور هفتم شروع می شود .. 

دلم پر می کشد می رود ..دلم می رود آن بالا ...دلم توی طواف فرشته ها گم می شود ..

دلم پشت مقام ابراهیم نماز می خواند .. دلم سعی می کند .. دلم خسته نمی شود هفت بار سعی می کند..

دلم روی مروه می نشیند .. دلم آرام می گیرد ..

تقصیر می کنیم .. نماز صبح می خوانیم .. طواف نسا آخرین مرحله اعمال است ..

دخترک پا به پای ما آمده ..

انگار خداوند دست دخترک را گرفته بود .. خداوند خودش به میهمانهایش خوب می رسد ..

دخترک نماز می خواند .. دخترک قرآن می خواند ..

دخترک به خانه ی خداوند نگاه می کند .. دخترک شاد می شود ..

دخترک می خندد..

دل های ما حالا پُر است از شادی و شور ..

..

..

 تمام می شود سفر تمام می شود اما جاذبه اش می ماند ..

جاذبه ای که دل ها را نگه داشته .. انگار دلم هنوز آنجا است  .. دارد دعا می کند که برگردم ..

برمی گردم ..برمی گردم به سوی خانه اش .. به سوی خداوند .. اگر دعوتم کند..

 

فکرِِ تو ..فکرِ خوب

آخرین دگمه ی پالتوی آبی رنگ را میبندم .. گوشی تلفن را را با شانه ی راستم نگه داشته ام ..

می گوید : شاید شاید بمیرم .. نکند بمیرم .. میگوید : دعا کن ..

دست هام سرد می شود .. ناخودآگاه دستهایم را مشت میکنم .. می گویم چرا؟؟

می گویم : فکر نکن .. می گویم فکر بد نکن ..  

می گوید : چی ؟ چی ؟ فکرِخوب ؟ 

..

فکرِ خوب 

فکر می کنم ..

فکرم مرا می برد.. 

فکرم گوشی را از روی شانه ام بر می دارد ..

فکرم تلفن را قطع میکند ..

فکرم شال آبی و خاکستری را سرم میکند ..

پالتوی آبی را پوشیده ام و هجده سال دارم ..  پدر برایم تخمه ی حاج علی خریده ..

یک نفر توی اتوبوس می گوید این سمشکه ها مال کیه ؟

فکر میکنم .. فکرم توی راه خوابش می برد..  اتوبوس کنار دریا نگه می دارد ..

فکرم می رود توی رستوران کثیف ..  یک استکان کمر باریک چای را توی نعلبکی انگشتی می ریزد ..

فکرم چای می خواهد .. چای توی رستورانی که بوی کته کباب می دهد..

چای را می گذارد روی سفره ی سفید چرک ..

فکرم شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس را دوست دارد .. موج دریا را دوست دارد ..

 دلش تو را می خواهد .. می خواهد ..

می دانی شانزده سال است که تو را می خواهد ..

فکرم می گوید حالا شانزده روز دیگر مانده است .. می گویی بیا ..

تا تو شانزده روز مانده است ..

می گویی بیا .. نمی دانم .. نمیدانم شانزده روز نزدیک است یا دور .. فکر میکنم ..

فکر میکنم ..

..

زنگ می زند به گوشی ام ..

می گویم فکر خوب دیگر ..این که کاری ندارد..

می گوید : دعا دعا دعا کن ..

می گوید توهم اشتها به غذا نداشتی ؟

می گویم : آره .. آره و کیفم را برمیدارم ..

کلیدم روی مبل است .. کلید را بر می دارم .. پنجره ی آشپز خانه باز مانده .. باد می آید ..

هوا سرد است .. پرده را کنار می زنم .. گربه ی سفید پشمالو  سرش توی تنش خوابش برده ..

همین جا بالای نرده های محوطه .. دخترک می گوید : مثل یه کپه برفه که روی نرده ها جامانده ..

باصدای دخترک بیدار می شود .. گوشهایش را تیز می کند .. زبانش را در می آورد می کشد دور دهانش ..

دخترک برایش  یک تکه پنیر می اندازد .. فوری می پرد پایین .. پنیر را بر می دارد می رود گوشه ی باغچه ..

..

..می گوید کار نداری؟

می گویم الان نه بعدا باهات تماس می گیرم .. می گوید : حالم بده ..

می گویم فکر، فکرِبد نکن ..

..

می گویی شانزده روز دیگر .. شانزده روز دیگر مانده است ..

ومن نمیدانم .. شانزده روز دور است یا نزدیک ..

نمیدانم شانزده روز دیر است یا زود ..

در خانه را قفل می کنم کلیدم را می گذارم توی جیبِ پالتوی آبی رنگ ..

فکر می کنم .. 

فکرِ تو.. فکرِخوب ..

 

 

گم شدم..

خدا یک دل به این کوچکی داده یک دنیا غصه رویش تلنبار میشود.. یک دنیا غصه که هیچ کس نمی فهمد .. نمیبیند . گاهی توی زندگی نمیدانم کجا هستم .. مثل یک آدم راه گم کرده .. مثل یک آدم سرگردان .. هیچ کس هم نمی پرسد کمک نمی خواهی .. همه می خوابند مثل همین امشب .. وصدای خروپف هایشان سرگردان ترم می کند.. گاهی فکر میکنم پری کوچولوی دریایی چند بار پاهایش را روی زمین گذاشت .. چند بار درد کشید .. چند بار گم شد.. یک نفر دندان مصنوعی جدید گذاشته و نان های خشک توی آبگوشتش را خرت خرت می جود .. می گویم شام خورده ام .. با خنده ای که دندان هایش را نمی شناسم می پرسد شام چی خوردی ومن دروغ میگویم .. دروغی شاخدار که مثل همیشه قیافه ام و طوری که کلمه ی کوفته را می گویم دروغم را حاشا می کند .. من می گویم کوفته منظورم هم روشن است .. می گوید حتما خوشمزه است نه ومن دارم فکر میکنم اصلا حوصله ی جواب دادن ندارم .. من می خندم اما.. و او .. دندان های ناشناسش رابه من نشان می دهد.. نفسم بالا نمی آید شیشه ی ماشین را پایین می آورم و هوای آلوده نفسم را باز می کند .. دلم می خواهد یک نفر از من بپرسد کمک نمی خواهی .. یک نفر که یکهو وسط نشان دادن راه کنجکاو نشود بپرسد چرا گم شدی؟؟؟. یک نفر که نداند من الان یک پرتقال می خواهم و یک قرص سردرد .. یک نفر که سبزی نخرد .. یک نفر که اگرحرف هایم را شنید نگوید وقتم را گرفتی من یک کار فوری داشتم .. یک نفر که گاهی تابلوی راهنمایش را روی دلم نکوبد .. روی غصه هام راه نسازد .. دلم می خواهد یک نفر بگوید تو میتوانی .. تو پیدا می شوی .. یک نفربگوید کمک نمی خواهی .. ویک هو وسط نشان دادن راه نپرسد چرا گم شدی؟؟؟ دلم می خواهد یک بار یک نفر بگوید حق با من است با من .. بگوید گم شدن بد نیست .. بگوید چه خوب که گم شدی .. چه خوب که رانندگی ات خوب نیست .. چه خوب که مسیر ها را گم می کنی .. چه خوب که گم شدی .. چه خوب که این همه غصه توی دلت است .. چه خوب که داری گریه می کنی .. چه خوب که تصمیم گرفتی گم شوی.....................

چهل سالگی

 چهل سال گذشت ..

چله ام تمام شد .. چله ام تمام شد و امروز روز سوگواری است ..

روز سوگواری  برای من ..

برای من که چله ام تمام شد ...

و هنوز انسان کامل را به تمامی نمی شناسم ..آن انسانی که وقتی چله اش تمام شد پیامبر بود ..

برای من که چله ام تمام شد ...

و هنوز زیارت نکرده ام جایگاهش را ..

روز سوگواری

برای من که چله ام تمام شد و امشب چله ی دیگری را شروع میکنم ..

 چله ای که پایانش را نمی دانم ..چله ای که نمی دانم چند سال می شود ..

..

امروز روز سوگواری است ..

روز رحلت انسان کامل ..

روز سوگواری من و همه ی انسان های ناتمام دنیا برای رحلت انسان کامل ..

 

بویِ دمنوشِ اسطوخودوس

آقای ج ل ا ل ی می گوید آویشن دم کنم یا اسطوخودوس ؟

نمی دانم ..

 می گوید : هردوتاش برای معده خوبه ! می گویم اسطوخودوس برای آرامش اعصابه ..

می گوید این قوری گل دار را تازه خریده ام .. می گویم اسطو خودوس دم کن ..

.

روی فنجانم طرح برگ دارد .. برگِ سبز .. دمنوش را که توی فنجان می ریزم ،

عطر خوشش می پیچد توی برگ های روی فنجان ..

.

بوی اسطوخودوس را دوست دارم ..

بوی اسطوخودوس پُر است از بوی احساس های خوب ..

بویی شبیه بوی لوبیا پلویی که روی سه فتیله ای آبی دم شود ..

بوی بخار سیب زمینی آب پز داغ وقتی با چنگال خرد شود ..

بوی دست های نزهت وقتی  پوست های گُره را توی حلب روغن نباتی خالی می ریزد ..

بوی گیاه "پیلم" وقتی دستم با گزنه می سوزد ..

بوی پنکیک صورتی ورسای مامان که گاهی پدش را روی دستهام می تکانم ..

بوی پلوی پلوپزِ "توشیبا" ی خونه ی اُما وقتی آقاتی اذان می گوید ..

بوی سرداب وقتی به پله های آخر می رسم .. بوی جعبه های پُر میوه

بوی گل کاغذی های بنفش کنار ایرانیت های زرد ..

بوی عکس های فوری دوربین دایی مهدی که می پرد بیرون ومن ذوق می کنم ..

بوی شله زرد های روز تاسوعای اُما .. همان تاسوعایی که حسین با موهای طلایی به دنیا آمد ..

بوی روزی که زلیخا دوباره ازدواج کرد و با شوهرش به دیدن اُما آمد .. بوی دست های حنا بسته اش..

بوی عطر 737 و 707 مغازه ی قُلی توی پاساژ المهدی ..

بوی کرم عطر آگین توی چمدانِ آهنی زهرا ..

بوی تاب بستن روی تک درخت کنار دریا و تاب بازی با مامان و عمه فریده و..

بوی روزی که سارا به دنیا آمد .. بوی پوست صورتی و چشم های آبیش ..

....

بوی دمنوش اسطو خودوس...

.

 بخار از روی فنجانم می پیچد می رود بالا ..برگ ها جان می گیرند ..

برگ ها توی فنجان بالا و پایین میروند ..

و من

طعم و بوی خوشِ دمنوش و لطافت برگ های سبز را می بلعم ..

 

 

باد می آید..

باد می آید .. باقیمانده ی برگ های درخت پشت پنجره روی شاخه ها تکان می خورند..

باد می آید .. دخترک از مدرسه برمی گردد ..

باد می آید ..

دخترک با خوشحالی می گوید : امروز روزجشن می دانم و می توانم ها و دفن نمی دانم و نمی توانم ها بود..

 می گوید : شما چه جشن هایی داشتید ..

باد می آید و خاطرات مدرسه توی ذهنم زیر و رو می شود..

باد می آید..

.

خانم چینیانی دخترش را بغل کرده توی سالن مدرسه راه می رود ..

من و مژده و مریم غذای جشن روز دوستی می خوریم ..

خانم الهی از ما عکس می گیرد..

خانم چینیانی توی عکس به من چشم غره میرود..

گرهِ روسری آبی ام سالهاست که شل مانده و خانم چینیایی هم هنوز اخم هایش را باز نکرده است ..

..

مریم سلمانی وقت خداحافظی یک کارت پستال برجسته رنگارنگ به من میدهد ..

می گوید : اینم یادگاری ، رفتی شهرتون به یادم باشی ..

پشت کارت نوشته تقدیم به دوست خوبم محمد ..مریم فورا کارت را بر میدارد ..

 نوشته را خط خطی میکند ، مینویسد:گل سرخ و سفید و ارغوانی      فراموشم نکن تا می توانی 

بعد هم می گوید: این کارت مال برادرم بود که حالا مُرده ..

یکسال پیش مُرد ..شب دامادیش ..رفته بود کت و شلوارشو از خیاطی بگیره ..

کارت توی پوشه ی نارنجی می ماند .. میماند تا سال ها بعد می ماند ..

یکروز  پوشه ی نارنجی گُم می شود .. با همه ی کارت های یادگاری اش گُم می شود..

..

باد می آید : آقای "محمود جانلو" میکروفون را نگه داشته است ..

باد برگه ی سرود س ی ز د ه آبان را از توی دستم بر می دارد ..

باد می اندازدش روی سقف آرامگاه (پیر حلب)..

من و فاطمه و مینو ادامه می دهیم .. سرود را از حفظیم ..

حالا توی آلبوم مدرسه دهان من و فاطمه باز است ..

مینو باز هم لب هایش را غنچه کرده .. مینو هر جمله ای که می گوید ،یکبار لبهاش را غنچه میکند..

لب های مینو برای همیشه توی عکس غنچه می ماند ..

دست های آقای "محمود جانلو" و یک برگه که باباد پرواز می کند..

..

خانم اشرفی می پُرسد : هدف تو از زندگی کردن از.. چیه ؟

می گویم : نمیدانم !

خانم اشرفی می گوید : نمی دانم جواب من نیست برو کتابِ .. را خوب بخوان ..

.

.

مادر می گوید : حالا خانم اشرفی تغییر رویه داده ..سر و وضع ظاهرش ، حتی عقایدش هم تغییر کرده است ..

با خودم می گویم " نمی دانم ونمی توانم های" زیادی را دفن کرده لابد!

..

 باد می آید .. دخترک می گوید میخوای بدونی "نمی توانم هام "چی بود؟

می گوید : باد می آمد بادکنک هایمان را با نمی توانم ها فرستادیم توی باد گُم شد ..

می گوید : مامانی نگفتی از جشنهاتون. .

باد می آید .. خاطراتم زیر و رو می شود..

هوا

نشسته ام پشت این میز چوبی کثیف ..

روی میز پُر از لکه های خودکار است .. روی مانیتوری که من با آن کار میکنم خاک نشسته ..

پنجره ی اتاقم باز است .. وهوا .. هوای این شب پاییزی روی صورتم خنکی می پاشد ..

احساس های بد با تمام توانشان ریخته اند توی تنهایی این اتاق ..

ریخته اند روی هوا ..

نگاه میکنم  گل قاشقی توی گلدان کوچک کنار پنجره رویش را برگردانده .. 

برگ هایش سرشان را کج کرده اند به سمت بازشوی پنجره ..

میگویم لابد دارند فرار می کنند .. دارند فرار می کنند از این همه احساس بد ..

دارند می روند سمت خنکی هوا .. سمت خوبی

سرم درد میکند .. احساس های بد انگار بامشت  می کوبند روی پیشانی ذهنم .. دارند می آیند توی سرم

 هوا دستش را از لای پنجره می آورد .. انگشتهای خنکش را می گذارد روی پیشانی ام ..

خنکی هوا مینشیند توی ذهنم .. مینشیند روی احساس های بد ..

احساس های بد سرد می شوند .. می روند

من توی اتاق تنها می شوم .. تنها با خنکی هوایی که که از پنجره ی اتاق می آید ..

ویک گلدان گل قاشقی که رویش را به سمت هوا برگردانده است ..

 

 

مزه ی کُبه

 توی سرویس اداره بوی عود می آید ..

 بخاری ماشین روشن است و تمام فضای ماشین پُر از بوی عود است ..

دلم هوا می خواهد .. دلم هوای بدون بو می خواهد ..

شیشه ماشین را کمی باز میکنم ..

هوای بیرون ماشین سرد است .. سرد است .. چراغ خانه های کنار بزرگراه روشن است ..

نگاه میکنم آدم ها دارند زندگی می کنند .. ماشین ها با سرعت رد می شوند ..

درخت ها ایستاده اند ولی انگار دارند راه می روند .. دارند می گذرند ..

فکر میکنم پشت این پنجره ها آدم ها  دارند چای می نوشند .. چای بعد از ظهرشان را در کنار خانواده .. 

فکر می کنم شاید توی یکی ازین اتاق های روشن یک نفر دارد کُبه می خورد ..

.

کُبه را سال هاست نخورده ام .. سالهاست خاله زینب را ندیده ام ..  

خاله زینب را نمی توانم ببینم دوباره ..خاله زینب رفته .. 

مزه ی کبه یادم هست ..

..

با مریم و محمد رضا نشسته ایم کنار مامان ..

خاله زینب با دست های نرمش خمیر کُبه را پر می کند ..

 خاله شمسی پیراهن بلند آبی پوشیده .. تسبیح توی گردنش است ..

عزت خانم با مامان حرف می زند..

زهیر می گوید : من از مریم شش ماه بزرگترم ..

بهیجه خانم می گوید : امسال معدل زهیر  نوزده و هفتاد و پنج شد..

..

دخترک می گوید معدل همون میانگینه ؟

دخترک توی کارنامه اش هیچ وقت نمره ای نداشته .. معدل نداشته ..

می گوید : مامان ! خانوم میگه قبلا شما معدل داشتین تو کارنامتون !

و من فکر میکنم دخترک معنی خیلی چیزها را نمیداند ..

دخترک خیلی از آشناهای من را نمی شناسد .. ندیده هیچوقت ..

دخترک خاله زینب را ندیده ..

دخترک مزه ی کُبه را نمی داند ..

..

راننده قفل درهای ماشین را باز می کند و من پیاده می شوم ..

ساعت میزنم ..

از جلوی در نگهبانی تا اتاقم سعی میکنم دستور پخت کبه را به یاد بیاورم ..

می خواهم کُبه درست کنم می خواهم برنج وسیب زمینی رابکوبم ..

می خواهم کُبه ها توی روغن طلایی شوند ..

می خواهم دخترک مزه ی کُبه را بداند ..

..